چقدر خوب میشد همه زمانهای زندگی مون اینجوری باشیم و بخندیم

اگه شکسته پای من گریه نکن عصای من
هرچی شکسته بنویس به پای گریه های من
اگه تموم طاقتت نمونده روز راحتت
نگاه پر صداقتت غنیمت برای من
آینه و شمدون نمیخوام من لب خندون نمیخوام
هر چی که خندس واسه تو هرچی غمه برای من
بخند و از خنده بگو از غم بازنده بگو
عمر بزرگوارتو تلف نکن به پای من
عشق من و میخوای چیکار عذر و بهونه کم بیار
((دوس ندارم که عاقبت تو بشکنی به جای من))
دوم آبان تولد آزیتا بود و خیلی فکر کردم که بخوام چی براش بگیرم که با بقیه فرق داشته باشه
آزیتا معلم ورزشه ، و از تو حرفاش فهمیدم که کرنومتر نداره ، دلمو خوش کردم که خوشش میاد و
خوشحال میشه ، نمیدونم خوشش اومد یا نه ؟؟؟؟![]()
روز قبل از تولدش اومده خونمون جاتون خالی با همدیگه رفته بودیم کنسرت مجید اخشابی ، همکارم
هلیمه هم باهامون اومده بود ، من به هلیمه گفته بودم که برای آزیتا چی خریدم ، از اول کنسرت هی
این هلیمه به آزیتا میگفت میخوای بهت بگم که سمیه چی برات خریده ، منم هی باید می گفتم نه نگو
این هلیمه هم دلش طاقت نیاورد به آزیتا گفت : اون چیزی که برات خریده "ر" داره
بالاخره اون شب گذشت و آزیتا نفهمید . شبش آزیتا اومد خونمون ، صبحش چشتون روز بد نبینه ،این
داداش کوچیکه من همون محمد صادق که نفس منه ، از خواب پا شد با چشمای نیمه باز برگشت به
آزیتا گفت : از تایمرت خوشت اومد (منظورش همون کرنومتربود) ![]()
شما فقط قیافه ی سمیه رو می دیدین ، مثلا خواستم نفهمه ![]()
هیچی دیگه حسابی خورد تو ذوقم ، ۲ -۳ ساعت بعد رفتیم خونه آزیتا اینا ، من لباسمو درنیاورده خواهر
کوچیکش برگشت گفت بابا برای آزیتا کرنومتر خریده ، فکر کنین قیافه ی من چه شکلی شد؟؟
بالاخره اینم از کادو گرفتن ما برای آزیتا
خدایا
تورو از خاطرم برده ، تب تلخ فراموشی
دارم خوو میکنم با این فراموشیو خاموشی
چرا چشم دلم کوره ، عصای رفتنم سُسته
کدوم موج پریشونی ، تورو از ذهن من شسته
خدایا فاصله تا من ، خودت گفتی که کوتاهه
از اینجا که من ایستادم ، چقد تا آسمون راهه
من از تکرار بیزارم ، از این لبخند پژمرده
از این احساس یاسی که تورو از خاطرم برده
به تاریکی گرفتارم ، شبم گم کرده مهتابو
بگیر از چشمای کورم عذاب کهنه ی خوابو
چرا گریم نمیگیره ، مگه قلب من از سنگه
خدایا من کجا میرم ، کجای جاده دلتنگه
میخوام عاشق بشم اما ، تب دنیا نمیزاره
سر راه بهشت من درخت سیب میکاره
من و همکارم (هلیمه) وقتی جامون عوض شد و داشتیم میومدیم این قسمت ، جائی که الان هستیم
سر اینکه کی کجا میزشو بذاره بحث شد ، از اول جای آقای شاد معلوم بود ، درست همون جایی که ذوکی جان دوست داشت اونجا بشینه ، ولی این وسط هلیمه در یک حرکت انفجاری درست وقتی که ذوکی جان مرخصی بود ، مثل یه پشه میزشو برداشت گذاشت درست جایی که ذوکی جان نقشه شو کشیده بود ،
من از اولم برام مهم نبود که کجا بشینم
از چند وقت پیش زمزمه بود که آقای شاد از اینجا بره یه جای دیگه ، از همون موقع هم ذوکی جان غیر مستقیم به همه گفت که وقتی آقای شاد بره میخواد بره جای اون بشینه .
ذوکی جان دو روز در هفته مرخصی میره ، فکرشو بکنین وقتی نیست یه نفر بره میزشو بذاره اونجا
مثلا من میزمو بذارم جای میز آقای شاد ![]()
سلام به همگی
چرا همیشه آدما مطمئن نشده درباره چیزی قضاوت می کنن ، چرا وقتی عصبانی هستن هر چی دلشون بخواد میگن ، بعد که درجه عصبانیتشون کم شد ، میگن که عصبانی بودن و میان معذرت خواهی میکنن
برای من که از این اینجور اتفاقا زیاد میفته ، هرکی از دست یکی دیگه عصبانی میشه ، دیواری کوتاه تر از سمیه پیدا نمیکنه و سر اون خالی میکنه
سه شنبه هم یه همچین اتفاقی افتاد
یکی از همکارای من همون جناب مباشر یه تحقیقی رو انجام داده بود که خودش تایپ کرده بود و آورد من براش پیرینت گرفتم ، اون تحقیقو برد به معاون داد ، مثل اینکه سر اینکه باید اسم کی صفحه او.ل نوشته بشه با هم به توافق نرسیده بودن و این آقای مباشرم پاشو کرده بود تو یه کفش که الا و به لا نباید اسم هیچ احدی به جز خودش روی اون تحقیق باشه
منم از همه چی بیخبر پشت کامپیوتر داشتم کارامو انجام میدادم ، که مسئول دفتر معاون (آقای شیخ )اومد بالای سرم که صفحه اول ، همونجایی که باید اسم تهیه کننده نوشته بشه رو براش اصلاح کنم
منم برگشتم بهش گفتم که اینو من تایپ نکردم ، برین به آقای مباشر بگین براتون درست کنه
اونم رَگ تر.... گُل کرد ، فکر کرد من میگم که کارشو انجام نمیدم ، منو صدا کرد برگشت گفت : اگه نمیتونی کار انجام بدی کتباً بنویس که نمیتونم
اون آقای شیخ بدون اینکه بدونه ماجرا چیه سر من داد زد با صدای خروسکیش
بعد از یک ساعت اومد بالا سرم به من میگه نبینم از دستم ناراحت باشی ، تو هم مثل دخترم
من باید بهش چی میگفتم ؟؟؟![]()
میخواستم بهت بگم چقدر پریشونم
دیدم خودخواهیه دیدم نمیتونم
تحمل میکنم بی تو به هرسختی
به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی
به شرطی بشنوم دنیات آرومه
که دوستش داری از چشمات معلومه
یکی اونجاست شبیه من یه دیوونه
که بیشتر از خودم قدرتو میدونی
چیکار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم
تو می خندی چه شیرینه گذشتن تازه می فهمم
تو رو می خوام تموم زندگیم اینه
دارم میرم ته دیوونگیم اینه
نمی رسه به تو حتی صدای من
تو خوشبختی همین بسه برای من...
وقتی که من کلاسای دانشگام صبح بود این جناب مرغ نمیذاشت برم کلاس ولی الان
همکارای دیگه بدون دردسر میرن به کلاساشون میرسن ، فقط من حق رفتن به دانشگارو نداشتم ![]()
الان دیگه حسابی کٌلکو پرش ریخته ، یه زمانی برای خودش برو و بیایی داشت ![]()
از وقتی که رئیسمون عوض شده ، هیچکس تحویلش نمیگیره ، نزدیک یکسالی هست
که من جامو عوض کردم و دیگه اون رئیس من نیست
هر از چند گاهی برام پیغام میفرسته ،
که نمیخوای بیای طرف خودت
احتمالا داره دِق می کنه
یادتونه که قبلا قضیه دعوای همکارام فخری
و هلیمه
رو براتون تعریف کرده بودم
الان هلیمه جان و ذوکی جان
با هم قهرن
دقت کردین هر اتاقی که میرم دو تا همکارا باهم قهر می کنن و سمیه هم نقش رابطو داره
اغلب مردم فکر می کنن زندگی میدان جنگ است ، ولی اینطور نیست
زندگی فقط یک بازی سادست .
عیسی مسیح به مردم آموخت که زندگی بازی بزرگ (دادو ستد) است .
در این جهان هر چه بکاری همان را درو خواهی کرد ، یعنی هر عملی که فردی انجام می دهد
و هر کلامی که بر زبان می آورد ، به او باز می گردد.
خلاصه کلام : از هر دستی بدهی ، با همان دست می گیری
دلتنگی

شده بعضی وقتا دلت جوری بگیره که دوست داشته باشی بری جایی، یه گوشهٔ دنج پیدا کنی دور از همه سر بذاری روی کاسهٔ زانو و دستها رو حلقه کنی دور سرت، چشمها رو ببندی و بذاری اون بغض کهنه و قدیمی نمنمک خیس بخوره و از پلکهات سرازیر بشه روی گونههات؛ و تو داغی اونو حس کنی هقهق بزنی طوری که انگار همون لحظه بِهِت گفته باشن پدرت مرده، مادرت مرده، برادرت یا عزیزترین کسی که توی دنیا داشتی...؟ و تو نتونی جلوی این بارون بیصدا رو بگیری. نتونی نذاری که شونههات مثل بید مجنون تکون نخورن و نلرزن. نتونی نذاری که زخمهایی که تو گردههات داری نسوزن و نذاری پیشونیت گر نگیره از تبی که میخواد ذره ذره تو رو ذوب کنه و آب کنه از رقص آتشی که شعله شعله دلت رو دوره کرده و نفس به نفسهات میچرخه که بهت بگه: عشق چیه؟ غربت چیه؟ تنهایی چیه؟ بهت بگه که دنیا با همهٔ بزرگیش یه وقتایی اونقد کوچیک میشه که هیچ چی رو یادت نمیاد. نه آسمون، نه زمین، نه دریا، نه کوه، نه جنگل...
چشمهات رو بستهای و خودت رو از یه ارتفاع نامعلوم رها کردهای به یه جای نامعلومتر و توی اون حال فقط ریز ریز نعره میزنی: هع!... هع!... هع!... مثل اینکه داری وردی میخونی یا ذکری میگی که تمومی نداره. تو دلتنگی از اون بدتر دلشکستهای، دلسوختهای، خرابی...
خدایا!
خدایا تو را سپاس می گویم که در مسیری که در راه تو بر می دارم آنها که باید مرا یاری کنند سد راهم می شوند، آنها که باید بنوازند سیلی می زنند، آنها که باید در مقابل دشمن پشتیبانمان باشند پیش از دشمن حمله میکنند و ..... تا در هر لحظه از حرکتم به سوی تو از هر تکیه گاهی جز تو بی بهره باشم.
یکی از دوستان برام کامنت گذاشت
قشنگ بود گذاشتم شما هم بخونین![]()
سلام
همیشه تا خدا چیزیو نخواد و اون کارارو درست نکنه ، هیچکاری با بهترین پارتی هم درست نمیشه
تو این دنیا بهترین پارتی فقط خداست
قربونش برم که خودش میدونه باید چیکار کنه ، ممکنه وسط کار نه بیاره
اما اگه به صلاح باشه خودش درست می کنه
عدالت یعنی چی ؟
من هنوز معنیشو متوجه نشدم ![]()
این عدالته که یکی یک سال مدرکشو گرفته و در به در دنبال کار میگیرده رد بشه ولی یکی هنوز مٌهر
مدرکش خشک نشده بدون دردسر بره سر کار
دولت ...... ![]()
![]()
سلام
چرا تو ماه رمضون آدما با دهن روزه دل همدیگرو میشکنن ، بدون اینکه چیزیو بدونن درباره
همدیگه قضاوت میکنن ![]()


