|
سلام به نظرتون میشه دین ۶ - ۷ سال دوستی رو با ۱۰۰ هزار تومن پول ادا کرد ؟؟؟؟ پریروز یکی از دوستام ، به خواهر زادش ۱۰۰ هزار تومن پول داد برام بیاره که هیچ دینی نسبت به من نداشته باشه . فکر میکنه اون چند سالی که با هم دوست بودیم بخاطر این بوده که من ماشین داشتم و اونو با ماشین اینور اون ور میبردم . پیغام داده این پول ، پول بنزینو و این جور چیزاست. به نظرتون به این آدم چی باید گفت ؟؟؟؟ جهت اطلاع دوستان این آدم مونث تشریف دارن . گفتم که یه موقع فکرای بد نکنین
سلام این چند روز به بهانه های مختلف تو کشور راهپیمائی میشه ، دلیلشو بیخیال امروز اداره ما هم بیشتر همکارا رفتن راهپیمائی اتاق ما که از ۳ نفر ۲ نفرش طول درمان دارن نمیان ، الانم که بقیه رفتن راهپیمائی من تنهام ، خوبه منم یه طول درمان بگیرما . نه ؟؟؟ شیطونه میگه به بهانه راهیمائی برم بیرون
Vahshat az doost ke na Tarse man faselehast Vahshat az ghese ke na Tarse man khaterehast Gele az daste kasi nist Moghaser dele divaneye mast
سلام
خوبین ؟ منم بد نیستم موضوعی برای نوشتن ندارم این هلیمه و ذوکی جان هم هر دو تاشون مریضن امروز تنهام ذوکی جون تصادف کرده ، یک ماهی نمیاد هلیمه هم سرما خورده ، ولی نمیدونم از چه نوعی یه خبر دیگه هم که یه دوست جونمم ، یکی از میزه ها دو باره اومده پس خوشحالی می کنیم
سلام ما آمدیم با یک اتفاق دیگه ای که این هلیمه باعثش شد وقتی از اداره تعطیل میشیم ، من این هلیمه رو تا یه جایی می رسونم یه همکار دیگه داریم که تو اداره دیگه کار میکنه ولی یک ماهی به عنوان مامور اومد اداره ما برای کمک به این هلیمه دو روز پیشم وقتی داشتیم میرفتیم منزل ، بین راه چشممون به جمال این همکار روشن شد که اسمش ریحانست من یه دفعه ای تو خیابان دیدمش ، وقتی تو ترافیک بودیم من این ریحانه رو به هلیمه نشون دادم این هلیمه با دیدن ریحانه هر چی میتونست بال بال زد تا ریحانه ببینتش در حین همین بال بال زدن یه ماشین پراید در حالیکه دهنش باز مونده بود که این آدم یعنی هلیمه با کیه در حالیکه انگار داره فیلم سینمائی میبینه چشم از هلیمه برنداشت و در همین هنگام یک تصادف جانانه صورت گرفت و من کی گاز بده و کی گاز نده فرار کردیم احتمالا یه عالمه فحش نصیب هلمیه جان جان گردید
امروز یک روز عادی است . یک روز معمولی مثل بقیهی روزها. و من امروز ۲۵ بار به دور خورشید سوزان چرخیدهام. روز تولد من البته فقط برای من کمی با بقیهی روزها فرق دارد. پیامهای تبریکی که از دوستان آشنا و ناآشنا گرفتهام، تلفنهایی که از راههای دور و نزدیک به من شده است به من یک حس خوب دادهاند و وقتی میبینم دوستان زیادی دارم که مرا از صمیم قلب دوست دارند در دلم ذوق میکنم. گرچه هرچقدر که امروز برای من مهم اسشششت برای دیگران یک روز عادی است. روز تولد من آنچنان اتفاق خاصی نیافتاده است. زندگی همچنان جریان دارد و هر کس دنبال دغدغههایش میدود. روز مرگ من نیز یک روز عادی خواهد بود. مثل همهی روزهای گرم دیگر. فقط این سالگردها را جشن میگیرم تا شاید بهانهای پیدا شود برای گفتن دوستت دارمها. پس تا هستیم در این چرخ کهن باید لمس کنیم در کف دستانمان زندگی را، دوستی را، عشق را. دستان یکدیگر را بفشاریم و قدر هم بدانیم چرا که این راه را فقط یکبار طی خواهیم کرد و تکراری در پیاش نخواهد بود. این واقعه از بس تکرار شده است که شاید مثل من آن را عادی بینگارید اما اگر کمی در لطافت آن دقت شود بسیاری از مسایل و مشکلات کنونی و مهمتر از همه کرامت ذاتی انسان هم حل خواهد شد.بگذریم.فکر می کنم بهترین بهانه برای شاد بودن همان روز تولد است
این همکار من هلیمه رو میگم ، میشناسینش که اینقدر دلسوزو مهربونو کاریه که نگو ، دیروز تو اداره ما از صبح که رفتیم اداره حرف این بود که میخواد بازرس بیاد ، دلم میخواست بودینو میدیدین که همکارا چه جوری از این اتاق به اون اتاق میدوئیدن حتی آدمائی که از جاشون تکون نمیخورن مشغول بودن ، رئیس ما هم طی یه ضرب العجل فوریتی یه جلسه گذاشت و همه رو خواست که تو اتاقش جمع بشن آخه میدونین همکارای دورو بر رئیس نقش اعتماد به نفسشو دارن اگرم کاری نداشته با دیدن همکارا آروم میشه .بعد کارارو تقسیم کرد ، به ذوکی جان کارشو گفت و ذوکی جان بعد از کلی غرغر زدن و گاماس گاماس یه دو خطی نوشت و تحویل رئیس داد نوبت من که رسید جناب رئیس به من گفت با شما کاری ندارم میتونی بری ، من از اتاق اومدم بیرون بعدش نوبت این هلیمه رسید نمیدونم جناب رئیس بهش چی گفت ولی بعد ۱۰ دقیقه با ۴ برگ اومد اتاق به من گفت رئیس میگه ببین اینارو تو سیستمت داری ؟ خوشم میاد رئیس با من کاری نداشت بعدش کار هلیمه این بود که یه سری اطلاعات تو یه فرم برای معاون اداره جمع آوری کنه ، فرمو درست کرده بود فقط باید به معاون میداد ، امروز یه جلسه مهم دیگه تو اداره بود ، معاون این فرمو باید تو جلسه ارائه میداد ، یه قسمت این فرم نوشته بود ...... کشور توس یک گروه .... ، حالا تو جلسه برای معاون سوال پیش اومد که این کشور توس کجاست ؟؟؟؟ فکر کنین تو جلسه به این مهمی ، بازم این همکار مباشر ما نقش اعتماد به نفسش چند برابر شد و برای معاون توضیح داد که اون (کشور توس نیست بلکه اینه کشور توسط یک گروه ) غلط املائی هلیمه تو جلسه به اون مهمی سوژه تو فکر رفتن معاون شده بود و فکر کنم یه ببخشید گنده هم معاون پیش خودش گفته
۷ روز مونده تا هفتمین روز ماه سوم فصل پائیز
نیگاه کنین چه ورزشکاره
چقدر خوب میشد همه زمانهای زندگی مون اینجوری باشیم و بخندیم
اگه شکسته پای من گریه نکن عصای من هرچی شکسته بنویس به پای گریه های من اگه تموم طاقتت نمونده روز راحتت نگاه پر صداقتت غنیمت برای من آینه و شمدون نمیخوام من لب خندون نمیخوام هر چی که خندس واسه تو هرچی غمه برای من بخند و از خنده بگو از غم بازنده بگو عمر بزرگوارتو تلف نکن به پای من عشق من و میخوای چیکار عذر و بهونه کم بیار ((دوس ندارم که عاقبت تو بشکنی به جای من))
سلام دوم آبان تولد آزیتا بود و خیلی فکر کردم که بخوام چی براش بگیرم که با بقیه فرق داشته باشه آزیتا معلم ورزشه ، و از تو حرفاش فهمیدم که کرنومتر نداره ، دلمو خوش کردم که خوشش میاد و خوشحال میشه ، نمیدونم خوشش اومد یا نه ؟؟؟؟ روز قبل از تولدش اومده خونمون جاتون خالی با همدیگه رفته بودیم کنسرت مجید اخشابی ، همکارم هلیمه هم باهامون اومده بود ، من به هلیمه گفته بودم که برای آزیتا چی خریدم ، از اول کنسرت هی این هلیمه به آزیتا میگفت میخوای بهت بگم که سمیه چی برات خریده ، منم هی باید می گفتم نه نگو این هلیمه هم دلش طاقت نیاورد به آزیتا گفت : اون چیزی که برات خریده "ر" داره بالاخره اون شب گذشت و آزیتا نفهمید . شبش آزیتا اومد خونمون ، صبحش چشتون روز بد نبینه ،این داداش کوچیکه من همون محمد صادق که نفس منه ، از خواب پا شد با چشمای نیمه باز برگشت به آزیتا گفت : از تایمرت خوشت اومد (منظورش همون کرنومتربود) شما فقط قیافه ی سمیه رو می دیدین ، مثلا خواستم نفهمه هیچی دیگه حسابی خورد تو ذوقم ، ۲ -۳ ساعت بعد رفتیم خونه آزیتا اینا ، من لباسمو درنیاورده خواهر کوچیکش برگشت گفت بابا برای آزیتا کرنومتر خریده ، فکر کنین قیافه ی من چه شکلی شد؟؟ بالاخره اینم از کادو گرفتن ما برای آزیتا
تورو از خاطرم برده ، تب تلخ فراموشی دارم خوو میکنم با این فراموشیو خاموشی چرا چشم دلم کوره ، عصای رفتنم سُسته کدوم موج پریشونی ، تورو از ذهن من شسته خدایا فاصله تا من ، خودت گفتی که کوتاهه از اینجا که من ایستادم ، چقد تا آسمون راهه من از تکرار بیزارم ، از این لبخند پژمرده از این احساس یاسی که تورو از خاطرم برده به تاریکی گرفتارم ، شبم گم کرده مهتابو بگیر از چشمای کورم عذاب کهنه ی خوابو چرا گریم نمیگیره ، مگه قلب من از سنگه خدایا من کجا میرم ، کجای جاده دلتنگه میخوام عاشق بشم اما ، تب دنیا نمیزاره سر راه بهشت من درخت سیب میکاره
من و همکارم (هلیمه) وقتی جامون عوض شد و داشتیم میومدیم این قسمت ، جائی که الان هستیم سر اینکه کی کجا میزشو بذاره بحث شد ، از اول جای آقای شاد معلوم بود ، درست همون جایی که ذوکی جان دوست داشت اونجا بشینه ، ولی این وسط هلیمه در یک حرکت انفجاری درست وقتی که ذوکی جان مرخصی بود ، مثل یه پشه میزشو برداشت گذاشت درست جایی که ذوکی جان نقشه شو کشیده بود ، از چند وقت پیش زمزمه بود که آقای شاد از اینجا بره یه جای دیگه ، از همون موقع هم ذوکی جان غیر مستقیم به همه گفت که وقتی آقای شاد بره میخواد بره جای اون بشینه . ذوکی جان دو روز در هفته مرخصی میره ، فکرشو بکنین وقتی نیست یه نفر بره میزشو بذاره اونجا مثلا من میزمو بذارم جای میز آقای شاد
|
ABOUT ![]()
خدای قشنگم MENU
Home
|